![]() |
![]() |
|
|
بلوز
کلاسیک
فلامینگو
Pop Rock
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
سلام... این دفعه یکی از کارای کنسرتمون رو براتون گذاشتم دانلود کنید... آهنگ 2 دقیقه بی کلام... ملودی و ریتم ابداعی و ساخته خودمون.... اگه شد تا هفته دیگه فیلم کنسرت رو براتون میزارم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
از ته کوچه ای تاریک گرگی زوزه کشید... بدنش خیس... تنش خسته... ناله اش غم انگیز بود... شرشر باران سنگ های کوچه را مانند شب سیاه کرده بود علفها خیس بودند... خیس مانند چشم گریان من.. . آسمان میبارید مانند چشمهای من... زمین خیس است مثل چهره ام... گرگ باز هم زوزه کشید... ناله کرد... دل من است که زوزه میکشد... چشم من من است که می گرید... صورت من است که خیش میشود... ای کاش آفتاب بتابد... بتابد تاکه باران قطع شود... بتابد تا که زمین خشک شود... بتابد تا که دل من آرام گیرد... ای فریبا ... بتاب ... آسمان دلم را روشن کن... چهره ام نوازش کن... اشک چشمانم را پاک کن...
بگو که همیشه آسمان من آفتابیست... بگو...!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
تاریک...تاریک... آسمان تشنه اندک نوری از ماه... ستاره ها خاموشند... خاموش...خاموش... آوای جیرجیرک از پشت باتلاقی تاریک... خش خش برگهای مرده... ریشه های سست شده ی درختان کهن سال... شاخک ها ی نیمه شکسته... بادی خشن میوزد از پس سال ها بر دل خفته من... تنهایم... تنها... گیر افتاده در آن باتلاق غریب... باتلاقی دور افتاده... دور افتاده تر از دل من... آسمان نور میگیرد... آذرخش بر وجود درختان کهن تازیانه میزند... برگ ها آتش میگیرند... شاخه ها شکسته تر میشوند و میافتند... صدای جیر جیرک در بین این هیاهو گم میشود... صدای خش خش برگهای مرده قطع میشود... باتلاق روشن تر به نظر میرسد...آ تـش مرا محاصره کرد... چهره ام پخته تر به نظر میرسد... دلم روشنتر...چشمانم نورانی... همه چیز آتش میگیرد... میسوزد آسمان آه میکشد... باران میبارد ...شدید تر...شدید تر... تند تر... شعله ها خاموش میشوند... خاموش تر.. خاموش تر... دوباره باتلاق آرام میشود... سوت و کور.. تاریک... آوای جیرک جیرک دوباره در گوشم زمزمه میکند... درختان سوخته بودند... آخرین قطرات باران بروی شعله ی کوچکی چکید... آنگاه دودی برخاست... پیچاپیچ به سمت آسمان رفت... دود در هم پیچید و این کلمه را در آسمان برجای گذاشت... عشق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
ابرها...کوهها...گل های یخ زده... بارانی که یخ را آب میکند... دیوارهای ناپیدا درپس سیاهی شب...فرومیریزند... از سنگ های درهم شکسته...ستون های خراب شده... پلی ساخته میشود... پلی در میان ابرها...کوهها... باران گلها را خیس میکند...دوفرشته در دوطرف پل انتظار میکشند...انتظار برای تمام شدن باران... اما باران شدید تر شد...پل در اثر باران سست شد... دو فرشته بروی پل قدم گذاشتند...به هم نردیک میشدند... پل سست تر شد...فرشته ها به هم نزدیک میشدند... ناگهان آسمان از خشم رعدی زد... پل در هم شکست... هر دو فرشته از میان کوهها و ابرها سقوط کردند...پل از بین رفته بود... حتی آن سنگهای خراب شده نیز وجود نداشتند... باران قطع شده بود...حتی یک قطره هم از آسمان نمی آمد...گلها دیگر خیس نبودند... گویی تمام این اتفاقات برای جدایی آن دو فرشته بود...یکی از فرشته ها بسیار پاک بود... با دلی صاف.... اما دیگری شیطان بود... برای همین آسمان این را فهمید... سرآنجام...از پشت کوهها.... از بین ابرها... خورشید طلوع کرد... گلها شکفته شدند... آسمان رنگ آبی به خود گرفت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
من یه کابوسم... سیاه... تاریک... ترسناک...
کابوس نباید باشد... هیچ گاه... پس من نباید باشم... پیش من نمان... برو... برو به دور دست ها... مرا ترک کن...! تو باید زیبا بمانی... نمی خواهم در تاریکی دلم پرپر شوی... مرا ترک کن... به چه امید می خواهی باشی که پیش دردهایم بمانی... من ذره ای لیاقت احساس تو را ندارم... سهم نو چیز دیگری ست!!! سهم تو رویاست نه کابوس... سهم تو دریاست نه مرداب سهم تو روشنی ست نه تاریکی... سهم تو بهار است نه پاییز...!!! بودن تو برایم مرهم است اما مرهم ها خود از بین میروند... پس مرا رها کن از تو میخواهم بروی که تا آخر عمر به آرزوهایم بپیوندی...
آرزو هایی که هیچگاه به آنها نمی رسم!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
می دانستی دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد ؟ اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرند . اي که ديدگانم از تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند؟ چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نميکني و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟ بي تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه باراني است بي تو من درختي خشکيده در پاييزم . اما میدانم که روزی مرا به یاد خواهی آورد...!!! آنچنانکه باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید تا نام فراموش گشته ای بدرخشد و از بین سالها مرا به یاد می آوری!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 دی1385ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست... و عشق صداي فاصله هاست... صداي فاصله هايي كه غرق در ابهامند... همان ابهام هايي كه در پس افكارم معنا پيدا ميكنند... عشق شايد لرزش درخت بيدي در دل كوهساران باشد... عشق شايد ستاره ای در اعماق سياهي شب باشد... عشق شاید تنها يك خاطره است در دنيايي دورافتاده از نفرت... عشق زيباترين لحظات زندگيست كه پايان تلخي دارد... و عشق تمام دارايي من است كه به پاي تو مي ريزم...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
عميق ترين درد زندگي مردن نيست؛ بلكه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگيست...! عميق ترين درد زندگي مردن نيست؛ بلكه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست...! عميق ترين درد زندگي مردن نيست؛ بلكه جان دادن در ساحل دوست داشتن است...! عميق ترين درد زندگي مردن نيست؛ بلكه خاموش شدن شمع كوچكي است كه دردلها سوسو ميرند...! عميق ترين درد زندگي مردن نيست؛ بلكه پرپر شدن زيباترين گل با اولين باد پاييزيست...! من غريبه ديروزم...آشناي امروز...و فراموش شده فردا... پس در آشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي فردا يادم كني...
اي زيباي من!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اسیر پاییز شده ام...شاید برای همیشه... بهار در خانه همه را میزند به جز من...
|
| دل پاييزي من |
|
بهمن 1387 آذر 1387 مرداد 1387 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|