![]() |
![]() |
|
|
اگر يك بار بخواهم نشان بدهم كه تو را دوست دارم قلب تكه پاره ام را به تو هديه مي كنم... قلبي كه با تيغ تيز عشقت شكافته شد... قلبي كه فقط و فقط بخاطر تو تپيد... قلبي كه براي من صدا كرد امّا بخاطر تو تكه تكه شد... تو را حس مي كنم...صدايت را مي شنوم...صدايت پاهايت...صدايت پاهايت را زير شرشر باران... صدای عشقت از بين هزاران گل عاشق...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 شهریور1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
عشق با روح شقايق زيباست عشق باحسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با زهر حقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست.... اين جمله ها را روي تكه سنگي به شكل صليب ديدم...صليبي آشنا...! غروب خورشيد در پشت كوه ها باعث شد به اين نوشته ها بيشتر فكر كنم...جمله ها آشنا هستند...! به ياد مي آورم هنگامي كه خاك هاي روي قلبت را پاك مي كردم اين جمله ها رو ديدم... شايد از آن وقت بود كه از زندان تنهايي رها شدم... شايد از آن وقت بود كه معني دوست داشتن را فهميدم... شايد از آن وقت بود كه از ته دل عاشق تو شدم... شايد از آن وقت بود كه سال ها كنار اين صليب نشستم تا تو بيايي...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
يادم ميآد كه ميون بوته زارها به تو گفتم: خونه اي از عشق برايت مي سازم... گفتي: اين خونه چه شكليه؟ گفتم:به زيبايي چشمات... ديوارهاي سفيد... درختهاي بلند و بي انتها...يك حوض برزگ پر از ماهي يك پنجره كه رو به محبت باز بشه... يك در چوبي از جنس دوستي كه رو به زيبايي باز بشه... پرسيدي : اگه غم اومد چي؟ گفتم :خوب؛ با سنگهاي خونه سرشو مي شكنم... گفتي : اگه نتونستي چي؟ گفتم : با برگهاي درخت ها غم رو ميزنم تا بره... گفتي : اون وقت برگ ها زرد ميشن و مي ريزن... گفتم : خوب؛غم رو ميندازم تو حوض تا خوراك ماهي ها بشه گفتي : اون وقت ماهي ها مريض ميشن و ميميرن... گفتم : هميشه خوبي ها بدي ها رو از بين مي برن...هر جا تو باشي غمي هم نيست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
همه چيز مال تو خواهد بود... خوبي ها مال تو...بدي ها مال من.... شادي مال تو...غم مال من... بهار مال تو...پاييز مال من... راحتي مال تو..پريشاني مال من... گل هاي رز مال تو... تيغ هاي آن براي من... لبخند براي تو...اشك ها براي من... زيبايي براي تو...زشتي براي من... خوشبختي براي تو... التماس براي من... اراده براي تو...سستي براي من... عشق براي تو...نفرت براي من... زندگي مال تو...مرگ مال من... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
امشب در روشنايي كم نور فانوس دلم به چشم هايت خيره مي شوم... در اعماق چشم هايت درخت بيدي را مي بينم كه بي اختيار بروي قلبم سايه انداخته است... اما من در پس سايه آن بيد مجنون قلبم را گم كردم... دلت را به من بسپار. مي تواني با مرواريدهاي چشمانت زاينده رودي بسازي كه دلت همراه آب به من برسد... مي تواني دلت را به طلوع آفتاب بسپاري تا كه هنگام غروب به من برسد... مي تواني دلت را به دست ابرها دهي تا كه همراه نسيم سحري عشق به من برسد... يا اينكه دلت را به دست هدهد عاشق بده تا با شنيدن تو را ياد كنم و دلت را بدست آورم... روشنايي فانوس دلم كم كم تمام مي شود... دلت را به من ميدهي؟؟؟!!!...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
اگر روزي ديدي درختان به تو لبخند مي زنند بدان كه من به ياد توام... اگر ديدي بلبلان روي سقف دلت چه چه مي زنند بدان كه من به ياد توام... اگر روزي ديدي خورشيد از خانه من طلوع كرد بدان كه من به ياد توام... اگر ديدي نوشته اي به دفتر كهنه قلبت اضافه شد بدان كه من به ياد توام... اگر صد نفر تو دنيا تو را دوست داشته باشند يكي از آنها منم... اگر ده نفر تو دنيا تو را دوست داشته باشند يكي از آنها منم... اگر يك نفرتو دنيا تو را دوست داشته باشد آن يك نفر منم... اگر احساس كردي ديگر كسي تو رو دوست ندارد بدان كه من مرده ام... اما باز هم به ياد توام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
اين بار هم مي خواهم نوشته اي به دفتر خاك گرفته قلبم اضافه كنم مي نويسم از برگ هاي پاييزيي كه دلم را پوشانده اند.... مي نويسم از باران هايي كه هر شب بر روي چتر عشقم تازيانه مي زنند...
مي نويسم از انتظارهايي كه پشت ديوارهاي سنگي مرا محاصره كرده اند... مي نويسم از كوير چشمهاي سياهت... مي نويسم از گل رزي كه ميان دشت سر سبز دلت به من دادي... مي نويسم از ريشه هاي عشقت كه در قلبم رشد كرده اند...
و در پايان اين نوشته ها براي يك بار ديگر مي نويسم: دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 شهریور1385ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
شايد اين آخرين بار باشد كه گرمي دست هايت را حس مي كنم... شايد دفعه آخر باشد كه با لبخند تو خزان من بهار مي شود... شايد اين آخرين بار باشد كه مهمان قلب تو هستم... اين بار هم سيماي وجودت را مي ستايم... رشته هاي پيوند من و تو پاره شده است...! مهماني نور دلهايمان تمام شد... اما فانوس كوچكي در گوشه اي از قلبم چشمك میزند... شايد هنوز دنياي مجازي عشقت مال من است!!!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
شايد رقص برگهاي پاييزي بهانه اي براي فكر كردن به تو باشد... شايد دفتر نقاشي قلبم بهانه اي براي ديدار تو باشد... شايد باران بهاري دلم بهانه اي براي رفتن تو باشد... شايد شكافهاي روي قلبم بهانه اي براي دوست داشتن تو باشد... تو مثل نسيم ملايمي بودي كه از كنار من رد شدي... تو مثل باران بهاري بودي كه لحظه اي باريدي و به زمين فرو رفتي... تو مثل ابر پاييزي بودي كه لحظه اي در آسمان ظاهر شدي و رفتي... تو مثل ستاره اي پر نور بودي كه فقط چند لحظه رو بروي خانه من درخشيدي...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
فاصله بين من و تو چقدر است... نميدانم!!! شايد فاصله ما يك قدم باشد... يا شايد فاصله ما هزاران گل رز است كه در قلب ها مي رويند... سهم من از بودن تو شايد تكه كاغذي باشد كه رويش طرح قلب سرخي حك شده است... سهم من از عشق تو شايد تيغ هاي گل رزي باشند كه دلم را خراشيد... سهم من از خاطره تو شايد تصوير دور افتاده اي در پس افكارم باشد... سهم من از رفتن تو شايد جاي پاهاي تو روي قلب خاك گرفته ام باشد... افق تو را با خود برد و مرا در ميان موج هاي خروشان تنهايي رها كرد... گرداب بي كسي مرا مي بلعد...!!! من در پيچاپيچ اين گرداب پايين مي روم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
امروز فقط تو در ذهنم نقش مي بندي...اين تويي كه افكارم را تشكيل مي دهي... يادت هست كه در زمان كودكي با هم بازي مي كرديم؟... بازيهاي بچه گانه غنچه از لبانمان باز مي كرد...امّا حالا داريم با زندگي بازي ميكنيم... در دوران بچگي يكي از ما چشم ميذاشت و صبر مي كرد ديگري قايم بشه... ولي الآن ما داريم پشت پرده هاي مبهم و تاريك زندگي قايم ميشيم... بعد از سالها چشم گذاشتن و صبر كردن من تو را پشت اين پرده هاي ابهام آميز پيدا كردم... ديگر نمي گذارم اين پرده ها تو را از من بگيرند...امّا اين بار تو بودي كه رفتي... بازهم به اعماق اون پرده هاي سياه...!!!تو دوباره من را رها كردي و من از پرتگاه روزگار افتادم و نابود شدم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
يادت هست كه ميون رنگ سفيد با هم دوست شديم؟ يادت هست كه ميون رنگ قرمز عاشق شديم؟ يادت هست كه ميون رنگ آبي به هم گل داديم؟ امّا حالا اين رنگ هاي زيبا جاي خود را به رنگ سياه داده اند... تو پركشيدي و رفتي امّا من ساكن ماندم و از دست دادن تو را تماشا كردم... يك لحظه پر كشيدي و لحظه اي ديگر ناپديد شدي... من تو را به اين راحتي از دست داده بودم...! تو مرا در جادّه سياهي رها كردي و خود به سوي نور پركشيدي... تو به مهماني نور دعوت بودي اما من در جشن مرگ...
ولي خانه تو در قلبم خراب نشد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
كبوتري روي پشت بام خانه ي ما مي خواند...مي خواند از گل هاي قرمزي كه زيبايي خود را تقديم به بلبلان عاشق مي كنند... مي خواند از مرغ عشقي كه در انتظار دوستدارش در كنج قفس آهني خود را حبس كرده است... مي خواند از شمع سوزان قطره قطره بخاطر عشق آب مي شود... يا از دختري كه پشت پنجره هاي دلتنگي به يك جادّه ي خاكي با حسرت چشم دوخته كه مردي سوار بر اسب سفيد او را با خود تا دور دست ها ببرد... تا به حال سمفوني عشق را نشنيده بودم... هنوز كبوتر سفيد روي پشت بام مي خواند... امّا چند لحظه بعد پر كشيد... او به بي نهايت پرواز كرد... شايد او هم به سوي عشق پرواز مي كند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
در اين فكر هستم كه پايان اين دنيا كجاست؟!... صداي جريان آب در ذهنم شكل ميگيرد... يك نفر در كنار من نشسته است... او كيست؟ من او را نمي شناسم...پيش خودم گفتم چقدر خوب مي شود اگر او تا آخر دنيا را با من بيايد...! دست هايم را در دست هايش مي گذارم... او به من خيره شد من نيز به او زل زدم...او زيباست... به زيبا يي يك اسب تك شاخ... به لطيفي پر يك ققنوس... در قلبم براي خودش خانه اي ساخت...خانه اي از مهرباني... با او به سوي بينهايت راه مي افتم... او مي گويد دنيا گرد نيست... يك چند ضلعي بي نهايت است؛ امّا پايان دارد... من با او موافقم...هوا تاريك مي شود؛ ما راه ميرويم... نمي ترسيم... نمي بازيم... ستاره ها در آسمان اند... آن ها را حس مي كنم... مي دانم كه داريم نزديك مي شويم... شايد چند قدم ديگر مانده باشد... شايد يك قدم...! يا شايد مقدار فاصله ي ما تا آخر دنيا به ماندگاري ستاره ها باشد...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
امروز ميخواهم نقاشي كنم... اين بار از ته قلبم نقاشي مي كنم... با قلم جادويي طرحي از دوستي مي كشم... ميخواهم از رنگ هاي دوستي و محبت استفاده كنم... قرمز،آبي،سبز،زرد و سفيد... شاخه گلي را مي كشم كه نمود فداكاري باشد... قلبي را مي كشم كه بيانگر عشق است... بلبلي را مي كشم كه در انتظار معشوق به گل هاي سفيد زل ميزند... و آسماني آبي كه سقف تمام خوبي ها باشد...
اگر نقاشي از زيبايي و خوبي باشد،كادر آن مشخص نيست... شايد در دور دست ها خطوطي باشند كه حد و مرز خوبي را نشان دهند؛ امّا اگر هم باشد من آن خطوط را حذف مي كنم تا زماني فرا رسد كه همه چيز و همه كس از زيبايي سيراب شود... آرزو مي كنم گل ها به بلبل ها برسند... آرزو مي كنم قلب ها نشكنند... آرزو مي كنم آسمان هميشه آبي باشد... اين نقاشي گران بها تر از زمان است كه ميگوييم طلاست...اين نقاشي را در سياره ي دوستي خواهم گذاشت...! شايد در آينده فضانوردان اين سياره را كشف كنند... آري! نقاشي را شروع مي كنم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
آخ! اگه بفهمم كي منو از اونجا پرت كرد اينجا؟!... اووو... اين جا كجاست؟ يك جنگل بي نام و نشان...چنين جنگلي را در خواب هم نديده بودم... عجيب است!!!... رنگ درختان تغيير كرده است... آن ها رنگ ها ي قرمز و زرد گرفته اند...صداي حيوانات وحشي مثل گرگ و شير و پلنگ محو شده است... امّا آسمان آبي است...! كسي نيست... صدايي نيست... ولي صداي زيبايي مي آيد!... حيواني نقره فام نزديك ميشود! آن حيوان شاخ دارد... آن يك اسب تك شاخ است!!!!!!!!... او را لمس ميكنم... پوست لطيفي دارد...سوار اسب ميشوم.. او با تمام قدرت مرا به جايي ميبرد... امّا هنوز آسمان آبي است!!!.... كم كم از جنگل خارج ميشويم... واي!خداي من اين يك ساحل است!!! دريا نيز رنگ اسب تك شاخ را به خود پوشانده است...!!! كسي نيست... سكوت مرگباري حاكم است... ولي من هر چه نزديك ميروم به ساحل نميرسم... آيا مسير قفل شده است؟؟؟؟؟؟؟ اين ساحل بي كران تا كجا ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟ چه جوري از اين بهشت خارج شوم...
...امّا باز هم آسمان آبي است...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
هوا گرگ و ميش است... از سفري پر از زيبايي هايي عجيب آمده ام... گوشه اي مينشينم و با تكه چوب هايي كه در دست دارم آتشي مي افروزم... هوا كاملا تاريك شده است... در دور دست ها كوه هاي بلند قامت اظهار وجود ميكنند... درختان سر به فلك كشيده مرا محاصره كردند...امّا من به آن ها توجه نميكنم... امشب چه تاريخي است؟ امسال چه سالي است؟ من كجا هستم؟ به آن سفر مي انديشم... سفري در ماوراي دنيا... ماوراي طبيعت... من با كشتي عشق دور دنيا سفر كردم... اين كشتي با ديگر كشتي ها فرق داشت روي بادبانش طرح قلب سرخي نقش بسته بود...چوب بدنه ي كشتي از جنس محبت بود... كارگران آن فرشته هايي بال دار بودند... بدي نبود... دعوايي نبود... عصبانيتي نبود... فانوس هاي دريايي با محبت راه رسيدن به عشق را به من نشان ميدهند... دريا به من لبخند ميزند؛ من نيز به او لبخند ميزنم... ناگهان پرنده اي با چه چه زيبايش نداي صبح را ميدهد... آري! خورشيد طلوع كرده است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
از پشت كوه ها... از پشت دره ها... از پشت آبشار ها در اوج اوج ،مهتاب چشمك ميزند او مرا فراميخواند... در اين شب تاريك و سياه من تنها او را دارم... وقتي از همه چيز دنيا بيزار شدم به ماه پناه بردم... بسوي ماه قدم ميزنم... سايه هايي مبهم با من سخن ميگويند... طعنه ي سايه ها بر اين بود كه جلو نروم... امّا من مستقيم گام بر ميدارم... ميخواهم سرتمام دنيا داد بكشم... من غريب در هجوم سايه ها گم شده ام... من خود را گمكردم من سال ها ست كه خود را گم كردم... خودم براي خودم غريبم... دگر دستان كسي را ندارم... مهرباني نيست... كسي مرا صدا نميزند... كسي مرا دعوا نميكند... كسي مرا تنبيه نميكند... من به اين چيز ها ميخندم... شب من تا ابد صبح نخواهد شد... من تا ابد راه ميروم... تا ابد در كنار سايه ها زندگي ميكنم... << سياهي!>> اين تمام زندگي من است!!... آري... من دگر نيستم... من وجود ندارم... ! باران نمي بارد... چتر ها بسته اند... صداي آب نميايد...گوشه اي مينشينم و به قرص ماه زل ميزنم... تشنه هستم... من تشنه ي هر چيز بودم و هستم امّا هيچ وقت سيراب نشدم... حالا يك هدف بيشتر ندارم... رسيدن به مهتاب... ميخواهم در اوج اوج باشم ...
مانند او...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اسیر پاییز شده ام...شاید برای همیشه... بهار در خانه همه را میزند به جز من...
|
| دل پاييزي من |
|
بهمن 1387 آذر 1387 مرداد 1387 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|