![]() |
![]() |
|
|
از ته کوچه ای تاریک گرگی زوزه کشید... بدنش خیس... تنش خسته... ناله اش غم انگیز بود... شرشر باران سنگ های کوچه را مانند شب سیاه کرده بود علفها خیس بودند... خیس مانند چشم گریان من.. . آسمان میبارید مانند چشمهای من... زمین خیس است مثل چهره ام... گرگ باز هم زوزه کشید... ناله کرد... دل من است که زوزه میکشد... چشم من من است که می گرید... صورت من است که خیش میشود... ای کاش آفتاب بتابد... بتابد تاکه باران قطع شود... بتابد تا که زمین خشک شود... بتابد تا که دل من آرام گیرد... ای فریبا ... بتاب ... آسمان دلم را روشن کن... چهره ام نوازش کن... اشک چشمانم را پاک کن...
بگو که همیشه آسمان من آفتابیست... بگو...!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اسیر پاییز شده ام...شاید برای همیشه... بهار در خانه همه را میزند به جز من...
|
| دل پاييزي من |
|
بهمن 1387 آذر 1387 مرداد 1387 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|