![]() |
![]() |
|
|
ابرها...کوهها...گل های یخ زده... بارانی که یخ را آب میکند... دیوارهای ناپیدا درپس سیاهی شب...فرومیریزند... از سنگ های درهم شکسته...ستون های خراب شده... پلی ساخته میشود... پلی در میان ابرها...کوهها... باران گلها را خیس میکند...دوفرشته در دوطرف پل انتظار میکشند...انتظار برای تمام شدن باران... اما باران شدید تر شد...پل در اثر باران سست شد... دو فرشته بروی پل قدم گذاشتند...به هم نردیک میشدند... پل سست تر شد...فرشته ها به هم نزدیک میشدند... ناگهان آسمان از خشم رعدی زد... پل در هم شکست... هر دو فرشته از میان کوهها و ابرها سقوط کردند...پل از بین رفته بود... حتی آن سنگهای خراب شده نیز وجود نداشتند... باران قطع شده بود...حتی یک قطره هم از آسمان نمی آمد...گلها دیگر خیس نبودند... گویی تمام این اتفاقات برای جدایی آن دو فرشته بود...یکی از فرشته ها بسیار پاک بود... با دلی صاف.... اما دیگری شیطان بود... برای همین آسمان این را فهمید... سرآنجام...از پشت کوهها.... از بین ابرها... خورشید طلوع کرد... گلها شکفته شدند... آسمان رنگ آبی به خود گرفت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط نويد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اسیر پاییز شده ام...شاید برای همیشه... بهار در خانه همه را میزند به جز من...
|
| دل پاييزي من |
|
بهمن 1387 آذر 1387 مرداد 1387 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|