![]() |
![]() |
|
|
تاریک...تاریک... آسمان تشنه اندک نوری از ماه... ستاره ها خاموشند... خاموش...خاموش... آوای جیرجیرک از پشت باتلاقی تاریک... خش خش برگهای مرده... ریشه های سست شده ی درختان کهن سال... شاخک ها ی نیمه شکسته... بادی خشن میوزد از پس سال ها بر دل خفته من... تنهایم... تنها... گیر افتاده در آن باتلاق غریب... باتلاقی دور افتاده... دور افتاده تر از دل من... آسمان نور میگیرد... آذرخش بر وجود درختان کهن تازیانه میزند... برگ ها آتش میگیرند... شاخه ها شکسته تر میشوند و میافتند... صدای جیر جیرک در بین این هیاهو گم میشود... صدای خش خش برگهای مرده قطع میشود... باتلاق روشن تر به نظر میرسد...آ تـش مرا محاصره کرد... چهره ام پخته تر به نظر میرسد... دلم روشنتر...چشمانم نورانی... همه چیز آتش میگیرد... میسوزد آسمان آه میکشد... باران میبارد ...شدید تر...شدید تر... تند تر... شعله ها خاموش میشوند... خاموش تر.. خاموش تر... دوباره باتلاق آرام میشود... سوت و کور.. تاریک... آوای جیرک جیرک دوباره در گوشم زمزمه میکند... درختان سوخته بودند... آخرین قطرات باران بروی شعله ی کوچکی چکید... آنگاه دودی برخاست... پیچاپیچ به سمت آسمان رفت... دود در هم پیچید و این کلمه را در آسمان برجای گذاشت... عشق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط نويد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اسیر پاییز شده ام...شاید برای همیشه... بهار در خانه همه را میزند به جز من...
|
| دل پاييزي من |
|
بهمن 1387 آذر 1387 مرداد 1387 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|